مهمان می نویسد " جدايي تو کمان است که به قلب داغ ديده ام مي خورد مادر! تنهائي مهمان من, شيون دوران من است. قلب تنهايم و چشمان پر اشکم با شنيدن صداي تو آرام مي گيرد. نوازش ات به دست مهتاب از دريچه خانه ام به من مي رسد. به اسم تو هر شبم صبح و هر روزم غروب مي گردد. هنوز دستانم گرمي و بوي تو را دارد. هر ماه به ياد تو هر وقت به خواب تو هر ساعت به قهر تو و هر بار به عشق توام.
جدايي تو کمان است که به قلب داغ ديده ام مي خورد مادر! تنهائي مهمان من, شيون دوران من است. قلب تنهايم و چشمان پر اشکم با شنيدن صداي تو آرام مي گيرد. نوازش ات به دست مهتاب از دريچه خانه ام به من مي رسد. به اسم تو هر شبم صبح و هر روزم غروب مي گردد. هنوز دستانم گرمي و بوي تو را دارد. هر ماه به ياد تو هر وقت به خواب تو هر ساعت به قهر تو و هر بار به عشق توام. اينجا ديگر سکوت است, منم, پنجره است و شمع ... تو گفته بودي تنها در تاريکي نباش! امروز صدايم از ديوارها به من انعکاس مي کند. و اگر روز تنها باشم ديوار آبي سايه دروغين را به جاي دستان تو به صورتم مي فشارد. من ساکت مي شوم لحظه به عقربه ساعت مي بينم و گاهي به آسمان و دقيقه به لباس سفيد عروسک هاي شهر خيره مي گردم. وقتي صدا نبود من کنار پنجره ام, مي نيشينم و دستانم را محکم کرده به هياهوي کوچه ها مي نگرم. از نگاه هم خسته مي شوم از مهتاب شيفته مي شوم. پنجره کوچک اتاقم بسته نيست. همه ريزه خاگها بي رحمانه روي تخت خوابم مي ريزد, و عاشقانه خاک آلود مي کند. لحظه گريه, گاهي لرزه و ساعتي فکرهاي دوامدار !!! گيج مي گردم به مهتاب مي نگرم و مردم را مي بينم كه همه عجله کار دارند, ولي هق هق گريه من در گلويم خفه گشته به صداي برگ هاي درختان گوش مي دهم که چگونه برخورد دارد. امشب ستاره گان خاموش در ميان شب گم گشته و سپيده دم از ديار علف زارها و کوه ها مي درخشد و به صورت بي خواب من مي تابد زرد رنگم مي کند. دقيقه بعد خورشيد موج هاي ساحل را به عقب کاشانه ام هموار مي کند.صبر مادري را به بازوانم بسته کرده فرياد مي زنم, ولي اين دنياي بي شعور تنهاي, بي رحمي و جدايي را يکجا کرده بي صبرانه و قهرمانانه به زنجيرهاي آهنين گره زده و شيره کمدلي را روي زبانم و سبوسک صحرايي را روي موهايم مي اندازد. آمروز طوفان شد, پنجره اتاقم با داغ سياه نيمه شب و با ريشه هاي باغچه خانه ام پرپر گشته است. زنداني سراسري ولي شمع صداقت و صميميت در کنج خانه از زير خاک ها مي سوزد. امروز نفس تازه شفق نيست. امروز خواب و علاقه ديروزي نيست. ديده ها سفيد به راه ديار دور .... آمروز دروازه باغ و خانه بسته است ولي باغبان دارد. بياييد با دسته گل شقايق دروازه را باز خواهد کرد. نويسنده ياري.
"
ارسال شده در مورخه : چهارشنبه، 26 جدی (دی)، 1386 توسط moje-sevom