بند امير - یتیم ! قسمت هفتم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !
 


موضوعات

جستجو





كاربران پركار

عضوامتياز
1: admin3000
2: m-bandamir1042
3: moje-sevom1020
4: najibhasani1005
5: negaresh1000
6: akhlaqi1000
7: habibsarwari24
8: amini21
9: T_hasanzada16
10: azadiandeshe16
11: quliaquli15
12: NargisHashimi15
13: asifkarimi12
14: mirahmadLomani11
15: aghili11
16: dookhtareh-hazarah10
17: mina10
18: shear-sapid9
19: sedanews9
20: hanif8

گروهاي کاربري
پنجاه عضو جديد

یتیم ! قسمت هفتم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !

مهمان می نویسد "

بنام خداوند !                       یتیم ! قسمت هفتم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !  

بازگو یی  یتیمی و دنیا ی تلخ آن ، قلمی میخواهد  اعجاز گونه !
اعجاز ی که ، بتواند  یتیم  و محرومیت ها  ی  روحی ، روانی  ، جسمی  و دنیای  رنج بیکران وی را به گونه حقیقی ان ، به ترسیم بکشد . 
در افغانستان ، اکثرا مناسبات  و ارتباطات  اجتماعی در آن خشن ، نا معقول  و غیر انسانی بوده است !              و این تکرار  متواتر  زهر  تلخ  و کشنده  ( مناسبات آدم ها ) ،  از بطن همان  فرهنگ خشن و غیر انسانی حاکم بر جامعه ما، ریشه گرفته است !  فرهنگی که ، به راحتی فرزندی پدر اش را به ذبح میگرد  و یا هم اینکه  پدری فرزندش را  در قصاب خانه  تربیت با چماق غرور و حماقت  به کام مرگ می فرستد ... که در هر دو حالت آن ، آب از آب تکان نه میخورد ، گویی انسان ها یی به سلاخی گرفته نه شده اند !



 جامعه و قوانین حاکم بر  آن ، چه سکوت ز بو نا نه یی !
چرا ؟؟! -  بدان جهت که ، انسان و انسانیت  در فر هنگ عمومی  جامعه و مردم مان  هنوز  مقام و ارزش   انسانی خویش را  کسب ننموده است !
ارزش  و تفکر انسانی مان   ، از سر حد  گوسفند بودن به بالا تر به صعود نه نشسته است ! و بدین جهت ، چه بسا که ، با  اندک ترین  بها یی ، به سلاخی  همدیگر نشسته ایم ....      
 و.... من ! در برابر این  طوفان سخت  کشنده ، " خدای من "  چقدر ضعیف ام و نا توان ... !
 
 و هم چنان این بیان  غم انگیز شوره زار  تلخ دنیای  یتیمی  ، که بیان گر واقعیت های تلخ جامعه مان  میباشد ، باب طبع  هر تن و توشه بی خیال  دنیا ی عشرت و خوش گذران ی ، نه خواهد بود .....  

 من  کوشش نموده ام تا،    در حد توان   ، شمه یی از دریای بیکران  رنج انسان های  عصر و زمان خویش را ، به باز گو یی گرفته  و نقاب از چهره خشن   و بی رحم دنیا ی بخش از انسان های شوریده بخت را به باز گویی بگیرم ، انسان ها یی  که ، من و زنده گی من نیز  جز یی از دنیای  تلخ زنده گی ان ها به حساب  میآییم .....   
میدانم  ! ان ها یی که ، زهر تلخ  دنیای  یتیمی را چشیده اند ، مرا درک مینمایند و...در این داستان گام به گام با جعفر است و  درد های وی را درک مینمایند !
 و در ضمن ، این حقیر   بی صبر ا نه  منتظر  ابراز نظر و نقد عزیزان  صاحب نظر میباشم !      یاهو ....

                                                        *   *     *
 
 از زنده گی  و  رنج های وی دیگر خسته شده بودم !
 همواره گرسنه بودم .
  معمولا پدرم در سال یک مرتبه برای مان  از تکه تافته و یا هم معمولا  سان سفید  لباس درست مینمود ! همین که ان را میپوشیدیم ، دیگر  به ندرت  از تن مان بیرون کشیده میشد ! آنقدر  به تن مان میماند  تا ، تکه و پاره میگردید  !   در  تابستان  شعاع داغ خورشید  تنم را  می سوختاند  و در   زمستان   ، سوزش سرما و........ 

از مکتب به خانه بر میگردم ! شفیقه خانم  تکه نانی به دستم میدهد و از مشک برایم دوغ میریزم  و ان را با تکه نان داده شده ، میخورم !
 این که سیر شده ام یا نه ،برای کسی اهمیت ی ندارد ! و بعد سبد م را در پشت ام میبندم  و روانه کوه میگردم !
کوه  ها ، حال و هوای دیگری داشتند ! در سکوت آن  گاهی وحشت ی بر من چیره میگشت ، اما زیاد به خود نه می آوردم و به ان اهمیت ی  نه میدادم ! روی هم رفته در میان قله ها و ارتفاعات  آن ،  خودم  را ، راحت تر و آزاد  احساس می نمودم !
در بالای یکی از کو ه های مرتفع ، مقداری سنگی را  روی هم انباشته بودند ! مردم محل معتقد بودند که  آن جا  ، زیارت گاهی است  !
و من چه بسا مواقع که  دلم  از یتیمی  و بی عدالتی های  تلخ  زنده گی   به تنگ می آمد ، وضو یی گرفته و در ان زیارت گاه به نماز می ایستادم و بعد از راز نیاز ها ، عاجزانه از خداوند آرزو  میکردم تا   مرگم  بدهد  ..... نه میخواستم تا دیگر  آن  همه توهین ، تحقیر  و رنج را تحمل بنمایم  ..... اما مرگ به سراغم نیامد و من   زنده ماندم  ! گویی محکوم به زنده گی کردن بودم  ... زنده گی  همراه با اعمال شاقه و.... 

 نزدیکی های غروب از کوه به خانه بر میگردم  و  سبد هیزم را در جای معین ان  خالی میکنم  و بعد کوزه را گرفته و به دنبال آب روان میشوم  .....
میان تاریکی و روشنایی شام  هنگام ، به سرعت  راه   میروم  که ، نا گاه در سر پیچ قلعه،  با معلم مان روبرو میشوم  خدای من ؛ کاملا غیر مترقبه ! سلام میکنم و د ست وی را میبوسم !
 از اینکه کوزه به همراه ام  است خجالت میکشم ؛ آخر معمولا آب  آوردن کار زن ها است  و..  !
همیشه در دل احساس می نمودم  که  وی  نظر و لطف کاملا نیکی نسبت به من دارد....... !
 پدر گونه دستی به سرم میکشد  و بعد از من میپرسد  : 
-  جعفر ، بچیم ! پدرت در خانه است  ؟؟!  جواب میدهم :  
-    بله معلم  صاحب  ، در خانه است  ! و بعد با سرعت به طرف خانه میدوم ! پدرم را با رادیو اش  در بالای  صفه  یی  پیش خانه مان  میبینم  ! در حالیکه نفس ، نفس میزنم به پدرم میگویم : 
- آتی ! سید محمد بخش معلم مان در برون   منتظر شما است و....
ان شب پدرم و  معلم ام  تا  دیر وقت های شب  در مهمان خانه مان باهم  صحبت نمودند ! من که در خانه  خدمت نمودن  مهمانان  نیز وظیفه ام بود ، در خلال رفت و آمدن ها  می شنیدم  که ، موضوع اصلی صحبت های   ان شب من هستم !  
میشنیدم که  معلم مان به پدرم میگوید : 
-  ببین احمد علی خان!  من میبینم که  ، جعفر یک بچه عادی نیست ، خداوند به او یک  هوش و استعداد فوقالعاده یی  داده است ! تمام آنهایی را که  امروز در مقامات بلند پایه دولت ، منصب و مقامی دارند ! همگی مکتب خوانده اند و از  دانشگاه ها  فارغ گردیده اند   و  اگر بچه شما  به یک مقامی  برسد ،  آیا فکرش را هم کرده یی ؟ .....هوش و استعداد  جعفر برای  معلمین که جدید می آیند ، باور نا کردنی می باشد !
همیشه با اولین  توضیح درس این دست جعفر است که برای جواب دادن بالا  میشود ! 
معلمین که وی را نه میشناسند  ، باور شان نه میشوند ، وی را امتحان  مینمایند  ! اما جعفر  همچون ضبط ی را میماند !
 اما بزودی درس ها از یاد  اش می رود !  که ، این موضوع هم معلمین را به اشتباه انداخته بود !             

 معلمین ، فکر می نمودند  که ، جعفر بابت خود بزرگ جلوه دادن ، پیش از پیش آماده گی میگیرد !
اما من میدانم که این طوری نیست !
 طوریکه من  از دیگر بچه های ده تان  پرسیده ام ،  او بعد از مکتب  هرگز فرصت نه میکند تا  قاد کتاب هایش را باز نماید و این است که  در ساعات درسی  آینده  درس های گذشته یا اش میرود ......                                احمد علی خان ،  به او و درس های وی بیشتر توجه کنید !
من  میبینم که  خیلی موقع کتابچه و قلم ندارد!
در اوایل  بابت نداشتن  کتابچه و قلم  کتک  میخورد  اما حالا که معلمین میدانند ، کم و بیش  مراعات اش را مینمایند ......
خیلی از بچه ها که یتیم شده اند ، استعداد  و  توانایی  درس خواندن شان  کاملا  ضعیف گردیده اند  و خیلی ها شان ناکام مانده و از مکتب خارج شده اند  ! اما  جعفر یک  استثنا میباشد ! نی تنها ناکام نمانده بلکه اول نمره صنف خود هست و....   
صحبت های ان شب معلم ام  با پدرم  تاثیر ان چنان محسوس بر زنده گی من وارد ننمود ! آش همان بود  و کاسه همان  !  چون یک بخش مهم زنده گی ما را شفیقه خانم  تشکیل میداد و شفیقه خانم  حتی در ذهن اش هم ، نه می توانست  تحمل نماید تا من کاره یی شوم ... اما این  صحبت ها در من  تحول سخت  عظیم ی به  وجود آورده بود  !  تحول و اراده  در درس خواندن و مکتب رفتن  ! اخ  خدا جان  که  در جهت تحقق ان  چقدر رنج ها یی را که  تحمل نه نمودم  ..... 

اوایل تابستان ، به مناسبتی  مدت چندی مکاتب  تعطیل شدند! و من  سخت  مصروف  کمک  به کارها بودم  !
تابستان است و فصل گندم درو !
 صبح ها نیمه تاریک جای میخوریم و بعد  دسته جمعی  از خانه میزنیم   بیرون ! هر کس داسی در دست  دارد  داس اش را با سنگ مخصوصی تیز نموده و بعد شروع مینماید به درو نمودن !
گاهگاهی  در میان صدای  شر و شر درو کردن   گندم ، صدای  الله دوست  جانانه  یی از دور و نزدیک به گوش میرسد ! صدای که ، در میان آن کار شاق و طاقت فرسا ، خستگی از تن و جان  حاضرین می ربود !

پدرم نیز که ،  به وجد آمده بود  بلند میشود ، دستان اش را در هر دو طرف گوشش هائل نموده  و با صدای بلند  شروع به  الله دوست نمودن  مینماید  :  

 الله ....دو...ست ..و  مولی ...دوست   شیر خدا  علی ..الله  ...دوست و مولی دوست !                                  الله دوست گویی  خون تازه یی در کالبد حاضرین دوانی ده  که ، با سرعت هرچه بیشتر به درو کردن  ادامه  میدادند ...    و گاهی از دور و نزدیک  کسانی به هزاره گی غزل میخواندند :
شبی در رخنه  دیوار بودم
ستاره سر زد و بیدار بودم
ستاره سر زد و عقرب بدر شد
هنوزم منتظر، بر یار بودم 

یکی دو روز بعد  پدرم  موقع چای صبح به من میگوید :
-   جعفر ، تو نیاز نیست تا به گندم درو  بروی   ! امروز برو پیش مادرت ! اما یادت نره  یک هفته بیشتر نمانی !
خدای من ، باورم نمیشود ، انگار دارم  خواب میبینم  ! یا پدر شوخی میکند ..... چای دیگر از گلو ن  ام پایین نرفت...... بال در آوردم و  به طرف مادرم  پرواز نمودم ... 
بعد از ظهر  به ده مادر کلان ام  میرسم ! فصل توت است و زرد الو  !  بوی  بیده  ، بوی پودینه  و... سرمست ام مینماید !  مادر و مادر کلان ام  مشغول جمع آوری زرد الو هستند  ! خدای من ! مادر و مادر کلان ام را بغل نموده  و هر سه مان گریه کردیم ...
به  خانه میروم !  خواهرم  طفل کوچکی که تازه کم ، کم زبان باز نموده است  سخت مریض است و در بستر افتاده است  ! از مادرم میپرسم  که  وی را چه شده است ! مادرم جواب میدهد :
-  بیچاره اسهال شده است ، ای تقریبا دو هفته شده  که ، اسهال است ! اوایل  استفراغ هم داشت ، اما حالا استفراغ  ندارد ، برگ خر غول جوش داده برایش میدهم  ! خدا مهربان است  شفا میابد !
مینشینم و خواهرم را بغل میکنم !    وی را یتیم تر از خود  میبینم ، خدای من ....  !
به شدت در تب  میسوزد ! دیگر رمقی در وجود اش نمانده است  !
لبان اش کاملا  خشکیده بود !
 به سختی چشمان اش باز میکند و نگاهی به من  میاندازد !
خدای من چقدر شبیه عمه ام است ، این دیگه ..
به آهسته گی لبان اش میجنبد  و  میگوید :
-   آ...ب..!
میخواهم به وی آب بدهم  ! مادرم دستم را  می گیرد ،با یک دنیا غم و اندو ه به من   میگوید : 
- جان مادر ، آب برایش نده ، ضرر دارد ! نه میبینی  اسهال است !  آب کمتر برایش می دیهیم ! تا اسهال اش کمتر شود !
   این چند روز است که ، کم ،کم   آب جوش داده  خر غول به حلق اش میریزیم ! اوایل گریه میکرد و نه میخورد ، آخر آب  علف خر غول خیلی تلخ است ! اما این اخیر ها  طفلک می نوشد  !   و بعد  مادرم  چند قطره یی از آب  جوش داده شده علف خر غول را در کام وی میچکاند  و بعد تکه یی را با  آب  تر نموده  و خشکی های لب وی را نم میزند !

ناراحت و غمگین بالای سر خواهرم  مینشینم !  وی به شدت تب دارد و نفس نفس  میزند !
 بعد از مدتی ، چشمان اش را باز میکند !دوباره به دقت به طرف ام نگاه  میکند ! میدانم  که  او  مرا نه میشناسد ! این هم  درد دیگری دنیای  یتیمی است دیگر ...!
خواهرم خودش را تکانی داده ، طوری بود که گویی حال وی بهبود یافته است  و بعد با التماس خاصی  رو به من نموده و گفت  
 : -   از برای خدا ....  آب ! 
 من دیگر  طاقت نداشتم  ! بغض ام سخت  گرفته بود و دردی در گلو ن ام می ترکید ...   مقداری آب  خر غول در  استکان  ریخته و  بعد در کام خواهرم ریختم ... آب  را نه توانست قورت بدهد   و  از گوشه  لبانش  روی دستان ام ریخت  و خواهرم  آرام گرفت !  
آهسته  تکان اش میدهم  و صدایش میزنم  :
-  گل نار ؛ خواهر جان بیدار شو.............. ! اما  او آرام  و خاموش بر روی دستان ام خواب اش برده بود ! 

خبر به سرعت به درون ده پیچید ! مرد ها برای قبر کندن آماده گی گرفتند و  زن ها برای غسل دادن وی !
من در گوشه یی نشسته  و به  آهستگی  زهر تلخ  غم و اندوه مرگ خواهرم را   اشک  می ریختم  و در ان  
شباهنگ ام صدای  مخته ( گریه ،  ناله و فریاد )  مادرم بود که به اندرون  دره می پیچید : 
نا شاد ، یتیم  دختر من !
نا کام  یتیم دختر من  ! 
گل نار یتیم دختر من !
بی کس یتیم  دختر من !                 و مردان ده  میبردند تا خواهرم را دفن نمایند !  

ادامه دارد ! نویسنده : میر احمد لو ما نی ! مینسک
     
 

"

ارسال شده در مورخه : شنبه، 9 عقرب (آبان)، 1388 توسط moje-sevom
 
 

پیوندهای مرتبط

· مطالب بیشتر در مورد
· سایر مطالب نوشته شده توسط moje-sevom


پربازدیدترین مطلب در زمینه :
صعود عشق -داستان سر گذشت یک دختر فراری - قسمت اول

امتیاز دهی به مطلب

امتیاز متوسط : 0
تعداد آراء: 0

لطفا رای مورد نظرتان را در مورد این مطلب ارائه نمائید :

عالی
خیلی خوب
خوب
متوسط
بد

انتخاب ها


 اين نوشته را چاپ کنيد اين نوشته را چاپ کنيد

نام: | کاربر جدید |

موضوع:
 
نظرات:


:) ;) |) :- :( :0 :# *) ^) +)) :} |(( @: (:) :? :**

کد امنيتي : ciy83had
تايپ کد امنيتي :

لطفآ کد امنيتي را در بالا داخل فيلد وارد نماييد


[ بازگشت ]

سایت بند امیر تمام حقوق مربوط و متعلق به این سایت را برای خود محفوظ میدارد، ضمنآ مسئولیت محتوای مطالب به عهده نویسندگان ان میباشد.


Bandamir.com- Based on PHP-Nuke CMS - Designed and Developed by Faiz Haidari