یتیم ! قسمت پنجم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !
مهمان می نویسد "بنام خدا وند یتیم ! قسمت پنجمم ! نویسنده : میر احمد لو مانی !
صبح با صدای چلم کشیدن پدر از خواب بیدار میشوم !
از خداوند، آرزو میکنم کاش نبود مادر یک خواب و رویا یی بیش نبوده باشد ، و من نیز همچون میلیون ها کودک دیگر ، در آغوش پر مهر مادر خوشبخت و آرام ، غنوده باشم ..... اما حقیقت به گونه دیگر بر من نیش و دندان نشان می دهند .!
منم و خواهرم ، و بستر مان بدون آغوش گرم و پر مهر مادر و دنیا ی تلخ یتیمی !
با آغاز زمستان ، شفیقه خانم و زن عمو ام در فاصله زمانی خیلی کم ! هریک دختری ، به دنیا آوردند ...
پدر به من وظیفه سپرده بود تا صبح ها بعد از نماز با صدای بلند قران بخوانم و همچنان به درسهای آقا نقیب نیز به وی کمک بنمایم !
هر کار کردم تا برادرم را از میان الفبا ، بیرون بکشم ! اما موفق نگردیدم ! یاد نه می گرفت که نه می گرفت ....
خواهرم ان موقع ، حدود دو - سه سال اش بود ! از خواب بیدار میشود و هی بهانه میگرد و گریه میکند و مادر اش را میخواهد !
شفیقه خانم کوشش میکند تا وی را آرام بنماید؛ موفق نه میشود !
پدرم شروع میکند به تهدید نمودن وی ! اما طفلک زبان تهدید را نمیداند و..... و پدر حوصله اش سرمی رود ، شروع میکند به کتک زدن وی ! من در حالیکه قران میخوانم ، دلم به درون سینه ام برای خواهرم کباب میشود و میبینم که ، خواهرم خودش را در میان کتک زدن ها ، تر نموده است و......
دیگر هر گز در حضور جمع صدای گریه خواهرم را نشنیدم و اگر گریه یی هم بود، هق ، هق ی بود در تنهایی خودش و....
با بچه های ده مان ، صبح ها در یک ردیف از میان برف ها که در بعضی جاها ارتفاع آن به اندازه قد مان می رسید ! برای درس خواندن ، پیش ملا میرفتیم ! بزرگ تر ها در جلو و ما کوچولو ها از دنبال شان و...
خدای من ! شیطنت ها ، برف بازی ، گاهی هم جنگ و دعوا ها و....... اما من در دنیا ی تنهایی خودم بودم و بس !
ان روز از مکتب به خانه بر میگردم ! جلو قلعه ده مان زن عمو ام مرا صدا میزند ! نزدیک اش میروم ، در حال که سخت سرفه میکند ، با خوشحالی به من میگوید :
- جعفر ، شیرینی ام را بده ، تا خبر خوشی را برایت بگویم !
من که در چانته چیزی نداشتم ، دستپاچه به وی میگویم :
- مادر؛ مادرم آمده در خانه .... وی در حال که میخندد ، میگوید :
- نه خیر مادرت نیامده ، بلکه طفلی به دنیا آورده است ، باز خدا به تو خواهری داده است و.... و بعد در حالیکه سخت سرفه میکند از ان جا دور میشود !
یکی از بچه های همسایه به رسم شوخی به من میگوید :
- زن عمو ا ت دولک و دمبکی میزند ... و بعد.. ها ، ها .....
منتظرم تا ، بهار شود ! معتقد ام که بعد از آب شدن برف ها ، همین که راه ها باز شود ، مادرم به خانه بر میگردد
شفیقه خانم وظیفه آوردن آب از چشمه را به من سپرده بود !
من که زورم نه میکشید تا کوزه را به دست هایم حمل نمایم ، یاد گرفته بودم تا ان را بر شانه ام گذاشته و حمل کنم ! تابستان ها این کار زیاد مشکل نبود ، اما زمستان ها تا به خانه میرسیدم دست هایم از سرما ، کرخ میشدند و.....
پاییز ها همین که هوا رو به سردی میگرایید ، پدر از لی لامی ( دست دوم فروشی ) برای مان کر تی و لباس های زمستانی میخرید و من همیشه بعد از یکی دو ماه بر اثر آب آوردن ، سر شانه هایم سوراخ میگردید و....
برف و باد کولاک ی داشت و سر ما بیداد مینمود و من با کوزه یی از آب به خانه بر میگردم ! جلو خانه خواهرم را میان برف ها ، نیمه برهنه و بدون کفش میبینم ! طفلک میان برف ها میلرزد و هی گریه میکند ! شفیقه خانم از میان چهار چوبه در که مرا میبیند با عصبانیت داد میزند :
- بگیر این تخم حرام ره بشوی ، خودش را مردار کرده است و.....
آب می آورم و خواهرم را میشویم ! خدای من گریه ام میگیرد ، گریه سخت تلخ !
کوشش میکنم تا شفیقه خانم گریه هایم را نبیند ، اما میبیند و بعد یک کتک ی از وی که چرا گریه کرده ام و.....
زمستان کم ،کم داشت به پایان میرسید ! در ما ه بهمن ( حوت ) برف ها به گونه معجزه اسا آب ، میشوند به مجرد پیدا شدن سیاهی ها در کوه و کمر، شفیقه خانم سبد ی بر پشت ام می بندد ، تا از کوه ، هیزم بیاورم و....
بعد از عید نوروز و آغاز سال تعلیمی جدید ، با بچه ها قاطی گردیده و روانه مکتب دولتی گردیدم !
خدای من این جا دیگر اصلا حال و هوای دیگری داشت ! دیگر از لنگی و دستار ملا خبری نبود ، ما بچه ها ، نی روی گلیم ، بلکه برای مان نیمکت و صندلی داشتیم ، تعداد بچه ها به مراتب بیشتر بودند ! بچه ها خیلی شوخ تر و با جرات تر به نظر میرسیدند و....
من که از سرو وضع لباس هایم خجالت میکشیدم ، کوشش میکردم تا ، در تنهایی خودم باشم ! نصف روز در مکتب بودم و نصف دیگر آن را در کوه و کمر دنبال هیزم سرگردان و...
بعد از ظهری با بچه های ده مان دسته جمعی دنبال هیزم به کوه میرویم ! با یکی از بچه ها بگو مگو ام میگردد او چیزی میگوید و من چیزی میگویم و .... تا اینکه حوصله اش سر میرود و به من میگوید :
- خاک بر سرت یتیم بد بخت خبر نداری ، پدرت ، مادرت را طلاق داد ه است و....
خدای من گویی ستون فقرات ام شکسته گردید ، پاهایم سست گردید و به زانو افتادم ...... نه میدانید این خبر چقدر تلخ بود و ناگوار و...
به خانه بر میگردم ! اشک هایم را نه میتوانم نگهدارم ! پدرم را میپالم ، در خانه نیست ! موضوع را به شفیقه خانم میگویم و منتظرم تا بگوید ، دروغ است ! اما وی سکوت میکند و هیچی نه میگوید ! شب موضوع را به شکل مضحک ان برای پدرم میگوید و میبینم که پدر نیز سکوت مینماید و چیزی نه میگوید ! تا آن موقع اگر نیم چه امیدی برای باز گشت مادر به خانه وجود داشت ، آن هم دیگر کاملا به آتش کشیده شد و....
بدون مادر خودم را همچون کالبدی احساس کردم که ، روحی در وجود ، ندارد ار همین که برف ها کاملا آب میشود ، مادر کلان ام به ده مان می آید و در خانه یکی از اقوام دور مان مهمان میشود !
از مکتب به خانه بر میگردم ! مادر کلان و خواهرم را زیر درختی در حاشیه ده باهم میبینم !
نزدیک شان میروم ! مادر کلان سر خواهرم را شانه میزند – خدای من شبش مثل مورچه روان بود ! مادر کلان در حالیکه اشک می ریخت ، به پدرم و شفیقه خانم نفرین و ناسزا میگفت و....تا ان موقع ، مادر کلان ام را تا این سر حد ضعیف و نا توان ندیده بودم .
خواهرم دیگر ان طفل شاداب ، سالم و سرحال گذشته نبود ! رنگ و رخ اش به سپیدی گراییده بود ! میگفتند علت ان گل خوردن وی است !
مادرم مقداری پول های قاجاری در کلا وی دوخته بود ! که ، کم ، کم از آن ها کاسته میگردید و بعد از مدتی نی پولی در کلام وی ماند و نی هم زنگوله یی در پاهای وی ......
من که گاهی در مکتب بودم و گاهی در کوه و بیابانها ، دنیای یتیمی تا سر حد مرگ تار و پود روح و روانم می آزرد ، نه میدانم خواهرم را که ، او که همواره در خانه گهواره جنبان طفل های شفیقه خانم بوده است ، چی و چی ها از زنده گی و روز گار طفولیت و یتیمی اش کشیده است و....
اواخر ماه خرداد ظهر از مکتب به خانه بر میگردم ! گرما و افتاب آزارم میدهد ! جلو درب ورودی قلعه مان خواهرم را میبینم که، زیر آفتاب ، میان خاک ها خوابش برده است ! نزدیک اش میروم ، با دست تکان اش میدهم و صدایش میزنم ! از خواب گیج آلود و مضطرب بیدار میشود ! وقتی میبیند من هستم مقدار ی از تشویش وی کاسته میگردد ، صورت اش پوشیده از اشک و عرق و خاک و چشمانش سرخ ی سرخ !
طفلک را بغل میکنم و گریه ام میگرد ! و او دیگر اشک ها یش تمام شده است ! آرام و ساکت حتی دیگر گریه هم نمیکند ....
از وی میپرسم :
پیش آبی موری ؟ ( پیش مادر میروی ؟) !
و بعد منتظر جواب نه میمانم ! وی را در پشت گرفته و با سرعت خودم را در قول انداخته و همراه با جریان مسیر آب رود خانه روانه خانه مادر کلان ام میشوم !
کو شش میکنم از مسیر ها یی بروم تا ، کمتر دیده شوم ! موقع که خسته میشوم خواهرم را به زمین گذاشته و نفسی تازه کرده و دوباره به راه میافتم !
از مسیر رود خانه هرچه پیشتر میروم ، بر انبوه درختان افزوده گردیده و خیالم راحت تر میگردد و بیشتر احساس امنیت می نمایم ! که ناگاه در میان انبوهی از نوده ها شفیقه خانم را درست در مقابل ام میبینم !
خدای من پاهایم سست میشوند و تمام پلان هایم را نقش بر آب می بینم ! خواهرم را به زمین میگذارم و دستانم میان انگشتان شفیقه خانم قفل میشوند و....
شفیقه خانم ابتدا درون آب هل ام میدهد و کاملا خیس ام میکند و بعد با نوده یی( خیمچه ) شروع به کتک زدن ام مینماید !
صدای ناله و فریاد ام در میان صدای شر ،شر اب و انبوهی از درختان سر به فلک کشیده گم میشود !
شفیقه خانم میزند و هی میزند ! چوب میشکند و تمام میشود ، چوب دیگری قطع نموده و شروع به لت نمودن مینماید ......و بعد خواهرم را به جلو اند اخته و میرود ! من که حال راه رفتن را نداشتم ، میمانم و دنیایی از درد و یتیمی و.......خدای من ، به دادم برس ...... نویسنده میر احمد میثم لو مانی مینسک بلاروس "
ارسال شده در مورخه : سه شنبه، 21 میزان (مهر)، 1388 توسط moje-sevom |